خودکشی شد شعرِ تختیِ توی دستم
تخت شد سهم غزل باز نمیدانستم:
[چاکِ مصرع فاضل، شخص هیولا ماماست
زورِ/خانه نرسد دور دراکولاهاست]
فکر کن که غزلی نقل منازل باشد
بعد یک «تف به ریا»، قلهی پازل باشد
صبح بر دامن قوّادِ گلش تسبیح و
شب دو تا خار به زنجیر اراذل باشد
خون که جاری شده آرایهی صنف و تنها
نکتهی منفیِ شان، مثبتِ لیبل باشد
این وسط بیش از حد، اسب نجیبی بودی
شیههی خاتمهی جنگ صلیبی بودی
داخل مملکتت حسّ غریبی بودی
بر سر هیچکس افتادن سیبی بودی
اشک بعد از «عملِ مرگ»ِ طبیبی بودی
چشم من! ساده کنم چیز عجیبی بودی
آب و خاک از تو گرفتند، به آتش رفتی
گاز زد سودا/به نقش سیاوش رفتی
درس مشهد که زیارت شد و غربت دیدی
بار و بندیلِ سفر: «باد» ، لقب: «مَش رفتی»
رفت با شدّت خوبی به دل پشتت رفت
خائن یار خودی کو؟ [سرِ انگشتت رفت]
سوزش زخم تو از عشق پدرسوخته بود
بخیه، جایزهی شاعر لبدوخته بود
هر که رقصید به سازِ آنها یوسف شد
بندری را زد و صوفی گفتا: «عارف شد»
این صفِ تخفیفِ پیشخریدِ حقّ است
سهم حلّاج فقط نان و کپک بر سق است
هرکسی هر چه دلش خواست دعا بردارد
سنگ و ریگ و شن و گل، محض منا بردارد
روغن داغ شدی، رنگ زبان شعرت
از سر سبز تو میخواست چه ها بردارد؟
یونسیدند نهنگان و تو ایّوبیدی
آب را داخل آن جمجمهشان کوبیدی
مزرعه منقلب و شاهدِ هیچِ هیچی
داری از حِکمت خوکان به خودت میپیچی
با ذغالی که سپید است کشیدهست دو بال
هر زمان ژست نو پوشید به الطاف رگال
متحرک قبری ساخت، کمد دیواری
ایستادی که تصوّر بکنم بیداری
«تلخم و حل شده کابوس وجودم در سم»
غیر تو از همهی شاعرها میترسم…
همه در حال گل و بلبل و چت با دیشاند
کوسهها داعشی و میمونها ته ریشاند
مجری تلویزیون اسم تو را میخواند
دوستان رفته و… تنها کرکس میماند
نکند لاشهی بهداشتیام تِی نخورد
نکند محتسب و میرغضب مِی نخورد
نکند اصلیِ عیسی را مصلوب کند
نکند حال مرا جز تو کسی خوب کند
نکند این همه شک توی دلم چال شود
نکند تنهایی، بعد تو صد سال شود…
«کاشکی آخر این سوز بهاری باشد»
کاشکی حلقهی دستان تو داری باشد
کاش خاکستر این مرثیه صابون بشود
کاشکی خودکشی از عشق تو قانون بشود
| مصرعهای داخل گیومه از دکتر سیدمهدی موسوی است
دیدگاهتان را بنویسید