شعری از فاطمه اختصاری

پر زدن با دو بال نامرئی
در هوای گذشته‌ای سرمست
سِیر در کوچه‌های خیس کرج
خودم اما نشسته در بن‌بست
می‌نویسم از او که عاشق ماند
بین یک‌مشت آفتاب‌پرست
شعر گفتن برای او که خودش
خودِ شعر است، واقعاً سخت است

وزنِ سنگینِ شعر موزون و
رُکنِ اصلیِ فاعِلُن فَعَل است
در سرش موج می‌زند هر بیت
ساحلِ امن و بحر در بغل است
در زبان، دست بُرده با جرأت
شعرهایش به تلخیِ عسل است
کاشفِ عشقِ مخفیِ کلمات
پدرِ پیشروی هر غزل است

جمعِ خاقانی و براهنی است
سخت و آسان، صبور و پرهیجان
حافظ از لحنِ بیت‌هایش مست
ایرج از شوخ‌طبعی‌اش خندان
سعدی اندر فصاحتِ قلمش
لب گَزیده‌ست و قفل کرده دهان
قورت داده گذشتگانش را
راه را باز کرده از پایان


زن و مرد و جوان و پیر، همه
عاشقش می‌شوند با دلِ خون
بیژنانِ منیژه ول‌کرده
لیلیانِ گذشته از مجنون
مولوی‌اش اگر شوی، شمس است
با همان خشم و عشقِ بی‌قانون
که تو را وصل می‌کند به خودش
که تو را از تو می‌بَرد بیرون

یک گیاه است، نازک و غمگین
توی سرمای قطب در خطر است
خیره به آفتابِ مصنوعی
خیره «از غم به غم که بیشتر است»*
شعر کرده‌ست زخم‌هایش را
زخم‌هایی که ناشی از تبر است
یک گیاه است، ریشه‌هایش در
چل‌ و شش سال اشک، غوطه‌ور است


یک دریچه‌ست رو به آزادی**
نورِ مطلق در این شبِ ممتد
بوده و هست، هست و خواهد بود
هرچه که رفت و هرچه پیش آمد
هیچ شعری نمی‌تواند که
لایق چشم‌های او باشد
من فقط می‌شود بگویم که:
مهدی موسوی‌ست تا به ابد


* مصرعی از مهدی موسوی
** «یک دریچه آزادی»، سیمین بهبهانی

See translation

Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *