بولدوزر برقص!
بولدوزر بچرخ!
که چرخ… چرخ… بچرخ
و در انحنای بدنهای شیشهایشان
راه بیفت
که خرد شود استخوانها
و دهانشان
و کوتاه شود دستانشان
از کلمات و گلومان
که بال بال بال
بالا بیایم پیچکوار
تا چشمهای تو
که داغی محضند
بعد گریه کردن من
چشمهای آبی غمگینت
شناورند
روی ویرانههای سفید
روی سرگیجههای سیاه
تو، آبی آبی
انعکاس تازهی نوری
که میشکنی رنگ را
خارج از سفیدها و سیاهها
خارج از حواسِ پریدهرنگ
شناوری
راه میافتی
برای چسباندن راهی تازه
روی زخمِ اقیانوس
راه میافتی
که ماهی آزادی
راه میافتی
و میبری من را
که پیچیدهام به بازوان آهنیات
راه میافتی
که راهراهِ راه را
سفیدی مغز استخوان را
سیاهی بغض گلو را
بشکنی
و ادامه دهی امتداد نور را
تا ساحل
تا جزیره
دیدگاهتان را بنویسید