شعری از فردین توسلیان

از «سیدخندان» تا «کرج» رودی‌ست
جاری میانِ خنده‌ها، غم‌ها
خنده میانِ جمع را گریه
گریه به یادِ خنده‌ها، تنها

از فاصله نفرت ندارم، چون
بی‌فاصله، «دل» را نمی‌فهمی
وقتی «مهندس» باشی و «شاعر»
حدّ فواصل را نمی‌فهمی

تنهایی‌ام یک غارِ طولانی‌ست
اما دو سویش رو به بن‌بست است
خفاشِ غمگینی‌ست در این غار
از هی معلق‌ماندنش خسته‌ست

بیمارِ سیگارم که در هر کام
لای هوایش شعر می‌پیچد
من «دکتری» را می‌شناسم که
در نسخه‌هایش شعر می‌پیچد

لبخندهای تلخ می‌گویند
که لای زخمَت استخوانی هست
دیدم به دنیا پشت کردی… حیف
که پشت دنیا هم جهانی هست

که پشت این سرما بهاری هست
که راه را گم کرد و ما ماندیم
هرجا زمستان رفت، ما رفتیم
هرجا زمستان ماند، جا ماندیم

دل‌کنده از دنیا و جا مانده
در طول یک خوابِ زمستانی
سنگر گرفتم در دلِ غارم
از وحشتِ بیرونِ طوفانی

سوسوی نور از کوچه‌ها رفت و
هرجا سیاهی قلدری می‌کرد
دنیای‌مان دریایی از خون بود
خفاش اما خودخوری می‌کرد!

وقتی سیاهی می‌رود چشمت
سبز و بنفش و سرخ یک‌رنگند
حائل شده فولاد بینِ ما
مردم که با مردم نمی‌جنگند

در جست‌وجویم، باز می‌جویی
از بازجوییدن نمی‌ترسی
سلول‌های انفرادی را
در خوابِ ترسیدن… نمی‌ترسی

این خواب را بپر به تنهایی
یخ‌های دورِ ما تصور نیست
دیوارها از جنسِ فولادند
حرف از ملات و خشت و آجر نیست!

این غار را بپر به تنهایی
سرماش مافوقِ تصورهاست
این شهرِ نفرینیِ شاعرکُش
سهمِ «مهندس»‌ها و «دکتر»هاست!

حالا «همین فرداست»… می‌دانم
امید را مُردم… حواست هست؟
تسلیمِ یک آرامشم شاید
اصلاً بگو، میلِ قصاصت هست؟

فرقی ندارد حالِ این دنیا
بود و نبودی را که درگیرند
از ما دو، سه تا شعر می‌ماند
با ما هزاران شعر می‌میرند

هر شب به خوابِ مرگ محکوم و
هر روز را از شعر ممنونم
منْ خنده‌ای دارم که می‌دانم
آن را به «گوهردشت» مدیونم

Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *