شعری از شهرام سدیدی

خسته از تاول کف پاهاش
مردی از روزگار دررفته
می‌خورَد چای، با نبودن‌ها
روی مبلی زواردررفته


حذفیاتِ کتابِ چاپ‌شده
قاپِ دزدیده از «سه‌قاپ» شده
مرد تبعید در زمستان‌ها
«بز» بعد از «بهار» دررفته


شرح حالش دو مشتِ پوچیده
یا دو دندانْ به‌هم‌قروچیده
مردِ با اختیار کوچیده
مردِ بی‌اختیار دررفته!


مثل خرگوش در خطر، می‌شد
رنگِ دنیای دور‌وبَر، می‌شد
توی چشم شغال زل زد و از
شرم این استتار دررفته


قصه‌ی بید و باد بوده؟ نه
داستان «شغاد» بوده؟ نه
بلکه با افتخار برگردد
او‌ که بی‌افتخار، دررفته!


آن‌قدر تشنگی سرابش داد
آن‌قدر خانه‌ی خرابش داد
آن‌قدر زندگی غلط شد که
با دو چشم‌ خمار دررفته


که به ظاهر اگرچه گریه نکرد
خنده هم بر لبش نمی‌آورد
برزخ صبر با چراغی زرد
آخر از انتظار دررفته


رفت، تا انتهای خود باشد
مرد، تا توی کالبد باشد
گرچه از نسل سربه‌داران بود
زخمی از پای دار، دررفته


که قسم خورده باز برگردد
قول داده بتاز برگردد
خانه‌اش صد هزار پنجره داشت
گیرم از صد هزار در، رفته*

قاپ قسمتی از استخوان پاشنه‌ی گوسفند است که با آن «قاپ‌بازی» می‌کنند و یکی از بازی‌های آن با سه قاپ است و بنا بر حالت قرار گرفتنش روی زمین، دارای سه حالت بز (بازنده)، نقش (برنده) و بهار (بی‌برد) است. در برخی بازی‌های قاپ، قسمتی از قاپ‌ را با سرب پر‌ می‌کنند تا قاپ‌های دیگر را از زمین بیرون کنند و به آن «شاه قاپ» می‌گویند. کهنه‌قماربازان، میزان درستی از قاپ خود را پر می‌کنند تا هر نقشی می‌خواهند بتوانند روی زمین بیاورند. در بین قماربازان برخی از این قاپ‌ها ارزش بسیار زیادی دارند و اصطلاح «قاپ کسی را دزدیدن» از اینجا نشأت گرفته.

Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *