شعری از حمیدرضا امیرخانی

سیمرغ را آواره می‌کردند
وقتی مگس در اوج عزت بود
در دوره‌ی جولان زالوها
رگ داشتن عین مصیبت بود!

می‌خواستم با تو ببارم من
در کوچه‌های زخمی پاییز
باران نیامد! خون دل خوردیم
در جام‌های از عطش لبریز

ما خون دل خوردیم و خون خوردند
بر زخم‌هامان پای کوبیدند
ما را درو کردند و رقصیدند
چون ریشه‌ی ما را نمی‌دیدند

ما ریشه‌های سبز این خاکیم
درهم‌گره‌خورده! قوی! محکم
از نو، جوانه می‌زند رؤیا
حتی اگر با بارشی نم‌نم!

وقتی سرت سبز و زبانت سرخ
وقتی دلت دریای طوفانی‌ست
این چوبه‌های دار می‌لرزند
از ترس سیمرغی که زندانی‌ست

با هر پَرَت آتش به پا کردی
ما را نوشتی و رها کردی
رؤیای ما که داشت جان می‌داد ↓
را قهرمان قصه‌ها کردی

این زخم‌ها افسانه خواهد شد
این قصه‌ پایانی نخواهد داشت
سیمرغ قصه زنده می‌مانَد
بذر طلوعی سبز خواهد کاشت!

Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *