یک آفتاب توی «اوین» افتاد!
چون لکهای به دامن دین افتاد
«او یک ستاره بود.. زمین افتاد!
او یک فرشته بود که انسان شد!»*
پروانه حبس شد، مگس آزاد است!
در حبس خانگی نفس آزاد است!
پرواز صرف در قفس آزاد است!
او یک پرنده بود که زندان شد
او یک پلنگ عاشق مهتاب است
نیلوفری میانهی مرداب است
چیزی شبیه سکّوی پرتاب است
راهی به سوی نقطهی پایان شد
مثل سقوط روبهصعود است او
یک راه پرفرازوفرود است او
«شعری شبیه ساز و سرود» است او
ناجی نبود هیچکس، ایشان شد!
یک جای این جهان جهنّم که…
از ماورای عالم و آدم که…
سالِ تمام ماه، مُحرم که…
او خسته بود، شاکی از ایمان شد!
شک چون جنی به جان یقین افتاد
چون چین چروک شد به جبین افتاد
شک کرده شد به دام کمین افتاد
مشکوک روی مردم چشمان شد
او یک نگاه وحشی و ساکت داشت
و چشمهاش چشمهی راکد داشت
باران تیر و موشک و راکت داشت
مانند آسمان خراسان شد
او یک دریچه رو به فراموشیست
یک خانه روی دوش فروپاشیست
آواز عاشقانهی خاموشیست
چوکات پنجرهست که سیمان شد
او یک پرنده بود، مهاجر گشت
او یک درخت بود، مسافر گشت
آدم نشد/نبود که شاعر گشت
ابری سپید بود که باران شد
دستان هی همیشه بلندی داشت
دستی که دستدست کنندی داشت
دید از خدا بلند نشد تفتی
دستی اگر به دامن شیطان شد
از پشت تا به دست فرو میکرد
زخمی که بخیه بخیه رفو میکرد
این زندگی نبود که او میکرد
پوچ است اگرچه پستهی خندان شد
او یک مسیر رو به بنِ بستیست
یک راه که تمام خم و پستیست
خود را اگر که زد به در و دیوار
با خود اگر که دست و گریبان شد
*دکتر مهدی موسوی
دیدگاهتان را بنویسید