شعری از الیاس رخی

الیاس رخی

به هذیان و بالش که هر شب بغل کرده بود
که می‌خواست در بین مردم نباشد تنش!
به خوابیدنش روی یک تخت، از دردهاش
به هر روز و شب، گریه و «قرص حل کردنش»

که می‌ترسد از هرچه «کابوس» می‌دیده بود!
که از چشم‌های تَرَش گریه باریده بود

که می‌ترسد از زندگی‌اَش که «کابوس» بود
که می‌فلسفد در سر خود به پوچی و مرگ!
که پاشیده خونش، به دیوار و بر هستی‌اش
که غوغا شده در سرش مثل باد و تگرگ

که از عشق هم برنیامد چرا هیچ‌کار؟
که می‌بازد و عاقبت می‌رود روی دار!

که لب می‌گذارد به سیگار خود «بوسه» را
که دارد غمی /می‌زند در سرش پرسه‌ها

«که خون می‌خورد از تنش از کبودی خود!»
که بر روحش و بر دلش، زخم‌ها خورده شد

که زل می‌زند بر سیاهی یک ناشناس
که زل می‌زند هی به یک سایه‌ی آس‌وپاس

که چسبیده یک درد، بر «استخوان» سرش
که لغزیده یک «تیغ» بر دست‌های ترش

که حبسیده صد جیغ درعمق یک «حنجره»
که دیوار و دیوار، در پشتِ هر «پنجره»

که با گریه‌ی هر شبش «قرص اعصاب» خورد!
«مسافر» شد و هستی‌اش را به یک خلسه برد

«که در مستی‌اش می‌شود داد شد، گریه کرد»
که در خواب و کابوسش آزاد شد، گریه کرد!

که در مغز و اعصاب او دردها لانه کرد
خودش را برای که این‌طور دیوانه کرد؟

که «دارد صدا می‌زند» مرگ تدریجی‌اش
که تنهایی‌اش گم شده باز در گیجی‌اش

که در فلسفیدن به خود باز هم گم شده
که «شک» در سرش سال‌ها در تلاطم شده

که حس می‌کند مثلِ یک «سوسک» ،بدبخت بود!
که حس می‌کند مثلِ یک مرده در تخت بود

که می‌ترسد از بودنش از شبی در«جنون»
دلش را گرفته غمی بی‌صدا از درون

که می‌خوابد و هر شبش در توهم گذشت
به حس «جنونش» که در بینِ مردم گذشت

جهانش غم‌انگیز و بی‌سو و تاریک بود
ببین مرزِ هستی و مرگش چه باریک بود

فراریده از زندگی، از سؤال و جواب
فراریده از این جهانِ غم و پرعذاب

فقط زل بزن، درد را در نگاهش ببین
نگاهش بکن! سال‌ها اشک و آهش ببین

«فقط زل بزن بعد هم هیچ‌چی را نپرس»
ببینش که خوابیده با تیغ و مشروب و قرص

ببین این تنش را که خوابیده بی‌جان و مست!
که افتاده در تختش و واقعاً مرده است!

«ببین تکه ای روزنامه گرفته به دست
زده: مهدی موسوی خودکشی کرده است…»

Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *