شعری از الهام میزبان

برگرد!
مثل روزِ تولد
وقتی
بی‌اعتنا به این‌همه دوری
در کوچه‌های مرده، پاییز می‌رسد
وقتی
با پنجه‌های یخ‌زده و پیر
در خاطراتِ کهنه به دنبالِ حرف‌هاست

برگرد!
باران دوباره پنجره را خیس کرده است
و آن زنی که قولِ تو را مثل گریه‌هاش
در دست‌های مضطربِ خود گرفته بود
تنها جنازه‌ای‌ست که در زیر برف‌هاست

برگرد!
ایمانِ من به معجزه‌ی عشق مرده است
هرچیز که پناهِ نفس‌هام بوده را
باد
با خویش برده است

برگرد!
این آخرین دریچه‌ی خوشبخت زندگی‌ست
که رو به بی‌اجازه‌ترین عشق وا شده
وقتی
تنها قرارِ ما
دیوانگیِ گم‌شده در شعرها شده

این بی‌قراری‌ است ولی برگرد!
برگرد و آرزو بکن این سال و روزهاش
برگردد و عقب بکشیم از ادامه‌ها
آن روزهای خوب که هی قول داده‌ای
این روزهاست؟! گریه و تبعید و نامه‌ها؟!

برگرد!
اینجا
یک شمعِ نیمه‌ منتظر فوت مانده است
برگرد و آرزو بکن این شب سحر شود
برگرد و آرزو کن
تا برفِ سالِ بعد
این غصّه سر شود

Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *