پشت يه كامپيوتر گيجی*
سر تو درد میكنه به جنون
و صدایی كه داره میخونه:
«از تو ای شعر واقعاً ممنون»
شب تاريک تو پر از گريهس
دردهاتو کسی نمیفهمه
دل تو زخمیه، كه میدونی
دنيا با ما هميشه بیرحمه
شعراتو برای كی میگی
كه صدات از سكوت لبريزه
غزلت رو بغل بگير آروم
همهی فصلهاش، پاييزه
سهمت از این و اون رفاقت نیست
سهمت از خندههای دنیا، غم
توی دستای دشمنت تیغه
دست دوستای نارفیقت سَم
خسته از قرصهات، بیخوابی
تو كه بيداریتم يه كابوسه
میدونم دوست داری برگردی
باز دوباره به آخرين بوسه*
به اميدی كه نيست، دل بستيم
خواب از هر قفس پريدن رو
آرزو كن دوباره صبح بشه
فوت كن شمعهای روشن رو
توی شعرای ما پر از درده
تا يه روزی با هم بشيم فرياد
شاعر ناتموم فرداها!
سی و هف سالگيت مبارک باد!
*از مهدی موسوی
دیدگاهتان را بنویسید