روشن شدند این ۳۶ شمع با امید
دکتر به پارهپارهی شعرم خوش آمدید!
به این اتاق قفلشده روی زندگیم
دیوارهای یخزده، درهای بیکلید
من میزبان خاطرههایی قدیمیام
با فعلهای دوورتر از ماضی بعید
با قهوههای تلخ شبیه خودم، خودت
با چشمهای سوخته از داغی شدید
دکتر! شبیه پنجره در فالت آمده
که روزهای خوب به امسالت آمده!
اما بدون چتری و باران گرفته است ↓
ابری که لحظهلحظه به دنبالت آمده
دکتر! تولد است ولی شکل دردی و
این کافه غرق دود ولی تو چه سردی و
پنجاه و پنج راه فرار است در سرت
از میله میله در بروی، برنگردی و…
لطفاً بمان! به خاطر این گریهی بلند
به خاطر اوین و رفیقانِ توی بند
به خاطر تمام کسانی که سالهاست
به عشقت عاشق ادبیات میشوند!
لطفاً بمان به خاطر دردی که زندگیست
از پشت اشکهات به دنیایمان بخند!
دکتر ببخش! کادوی من غصه دارد و
پاییز را برای تو باید ببارد و
هی سعی کردهام که بگویم: تولّدت…
این بغضها گلوی مرا میفشارد و
شادی پرندهایست که با بال زخمیاش
دیوانهوار از قفسم میفرارد و…
دکتر! به رنگ سبز قسم، ایستادهایم!
«ما عاشقان دین و دل ازدستدادهایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیدهاند
تا کار خود ز ابروی جانان گشادهایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیدهای
ما آن شقایقیم که با داغ زادهایم!»*
*حافظ
دیدگاهتان را بنویسید