داستانی از محبوبه عموشاهی

محبوبه عموشاهی

تولد دوباره

سطل را پر از آب کرد. بعد هم چند تا دستمال گذاشت کف دستم و گفت بروم اتاق خانم را برق بیندازم. به دم پله‌ها که رسیدم، سطل را گذاشتم زمین تا یک‌ذره حالم جا بیاید. نای بالا رفتن از پله‌ها را نداشتم. از صبحِ کله‌ی سحر مشغول تمیز کردن کف خانه‌ بودم. کمرم صاف نمی‌شد از بس خرده‌نان و برنج و بطری‌ خالی از گوشه به گوشه‌ی خانه جمع کرده‌ بودم.

–  «هوی ذلیل‌مرده! خوابت برده؟ دِ یالا دیگه. الانه که خانوم برسه و همه‌ی کاسه‌کوزه‌ها رو سر من بیچاره بشکنه.»

احساس کردم قوز پشت کوثر بیشتر شده است. همیشه هروقت عصبانی می‌شد، چند سانت بیشتر بالا می‌آمد. از وقتی خانه‌اش آتش گرفت و بچه‌اش جلوی چشم‌هایش کباب شد این‌ شکلی شده. از بس می‌رفته روی قبر بچه‌اش خم می‌شده و برایش قرآن می‌خوانده. بعد از آتش‌سوزی هم آقا و خانم دلشان برایش سوخته و او را آورده‌اند اینجا تا هم سقفی بالای سرش باشد و هم برایشان خانه را تمیز کند. بعد هم کم‌کم شده رئیس همه‌ی نوکرها. اما قوزش همچنان سر جایش باقی ‌مانده بود.

 کوثر از این ‌پا و آن ‌پا کردن من دم پله‌ها، حسابی از کوره دررفت. پرید دسته‌ی سطل را از دستم کشید و تندتند از پله‌ها بالا رفت. انگار هفت تا جان توی بدنش داشت. هرچه کار می‌کرد، خسته نمی‌شد. بعضی وقت‌ها فکر می‌کردم یک جان ذخیره هم توی قوزش دارد. پشت سرش از پله‌ها بالا رفتم. می‌دانستم با همه‌ی غرغرهایش ته دلش چیزی نیست و دوستم دارد. اولین بار بود که پایم را توی اتاق  خانم می‌گذاشتم. به‌جز کوثر و آقا هيچ‌کس حق نداشت پایش را توی اتاق او بگذارد. اما به‌خاطر مهمانی دیشب، کوثر از خستگی داشت تلف می‌شد و بقیه‌ی نوکرها از همان صبح رفته‌ بودند مرخصی. پارچه را نمدار کردم، دوزانو نشستم روی زمین و افتادم به تمیز کردن آن. زانوهایم دیگر خشک شده‌ بودند. به‌سختی از جایم بلند شدم تا زانوهایم کمی حالشان جا بیاید و کمرم را یک‌ذره صاف کنم. تازه آن موقع بود که چشمم خورد به کتابخانه‌ی بزرگِ خانم. دست‌های خیس و کثیفم را با گوشه‌ی لباسم تمیز کردم. کتاب قطوری که روی جلد آن نوشته شده بود «هزار و چند شب»* توجهم را جلب کرد. جلد روی آن را که دیدم یکهو یاد آن بسته افتادم. همان بسته که یک روز پستچی آورد دم درِ خانه و تا خانم آن را باز کرد و چشمش به آن افتاد از خوشحالی جیغ کشید. به‌ندرت صدایی از خانم می‌شنیدم و اولین بار بود که آن‌قدر او را خوشحال می‌دیدم. بیشتر اوقات توی اتاقش بود و کتاب می‌خواند. آخر خانم، برعکس آقا، خیلی آدم کتابخوانی بود اما مثل بقیه‌ی وسایلش، کسی حق نداشت به کتاب‌هایش هم دست بزند. کوثر اوایل می‌گفت به‌خاطر وسواسش است که این‌قدر از آدم‌ها گریزان است و برای همین با آقا از شهر آمده‌اند توی ده زندگی کنند. از بس که خانم تحمل رفت‌وآمد دوست و فامیل به خانه‌ را نداشته و نزدیک بوده کارشان به طلاق بکشد. بعد هم دکتر گفته بهتر است از شهر و آدم‌هایش دور شود. می‌گفت آقا خیلی خاطر خانم را می‌خواسته که حاضر شده با او بیاید توی ده زندگی کند. اما این آخری‌ها که آقا زیاد مهمانی می‌گرفت و کار ما چند برابر شده بود، می‌گفت: «من نمی‌دونم خانوم چطوری با این عیاش می‌سازه؟! فکر کرده بیاد توی ده‌کوره زندگی کنه این آدم می‌شه!» صفحه‌ی اول کتاب را باز کردم و شروع کردم به خواندن. آن‌قدر غرق کتاب شدم که اصلاً صدای پاهای کوثر را نشنیدم.

–  «ذلیل‌مرده! داری چه غلطی می‌کنی؟»

سریع کتاب را گذاشتم سر جایش. بعد هم سطل را برداشتم و تندتند از پله‌ها رفتم پایین. خانم را از در شیشه‌ای بزرگ خانه دیدم که از ماشین پیاده می‌شد. دل‌ توی‌ دلم نبود تا دوباره به یک بهانه‌ای بروم توی اتاقش و بقیه‌ی کتاب را بخوانم. اما چطوری؟ من که اصلاً اجازه نداشتم پایم را آنجا بگذارم.  بشقاب‌ و لیوان‌ها را چیدم روی میز. کوثر خورشت قرمه‌سبزی را کشید توی ظرف و داد دستم تا بگذارم روی میز. بعد هم‌ مشغول کشیدن پلو توی دیس شد. خانم و آقا که مشغول غذا خوردن شدند، کوثر طبق معمول رفت توی آشپزخانه تا یک چرت بخوابد. شب‌ها هیچ‌وقت شام نمی‌خورد و می‌گفت اگر شام بخورد معده‌اش از درد آتش می‌گیرد. می‌دانستم که شام خوردن خانم و آقا حداقل دو ساعت طول می‌کشد. یواشکی از پله‌ها بالا رفتم و در را پشت سرم بستم. چراغ را روشن نکردم چون می‌دانستم عبدالله‌باغبان حتی شب‌ها هم کله‌اش توی باغچه است و به گُل‌ها ور می‌رود. نور ماه، کمی اتاق را روشن کرده بود و توانستم کتاب را در کتابخانه پیدا کنم. کلمه‌ها من را از این خانه و تمام بدبختی‌هایم جدا می‌کردند و به دنیای دیگری می‌بردند. کلمه‌هایی که برای لحظاتی ذهنم را از خاطرات زمان بچگی پاک می‌کردند. همان زمانی که معلم مدرسه به‌خاطر انشایی که نوشته بودم سیلی محکمی به من زد. خانم مدیر هم من را تمام روز توی انباری تاریک و کوچک مدرسه زندانی کرد. بعد هم بابا یک دل سیر کتکم زد و تمام کتاب‌هایم و چیزهایی که تا آن روز نوشته بودم را سوزاند. می‌گفت دختر را چه به نوشتن این مزخرفات. دیگر نگذاشت بروم مدرسه و من را چپاند توی این خانه‌ی درندشت که کلفتی‌شان را بکنم. می‌دانستم که آقا حتماً پول قلمبه‌ای کف دست بابا گذاشته بوده که به این راحتی من را اینجا پرت کرد و رفت. تمام روز مجبور بودم جان بکنم و همه‌جا را برق بیندازم. وقتی که کارهایم تمام می‌شد حتی اگر قلم و کاغذی هم دستم می‌افتاد تا بنویسم، آن‌قدر خسته بودم که دیگر جنازه‌ام به رختخواب می‌رسید.

هوا داشت کاملاً تاریک می‌شد و کلمه‌ها را به‌سختی می‌دیدم اما نمی‌توانستم از کتاب دل بکنم. به ساعت نگاه کردم و برق از چشم‌هایم پرید. خیلی دیر شده بود. هر لحظه ممکن بود خانم و آقا از پله‌ها بیایند بالا. کتاب را گذاشتم سر جایش و آرام از پله‌ها رفتم پایین. قلبم داشت از جا کنده می‌شد. خودم هم باورم نمی‌شد که چنین کاری کرده باشم. انگار از هرچه ترس در وجودم داشتم، رها شده‌ بودم. آرام درِ اتاقی که کنار آشپزخانه بود و من و کوثر شب‌ها در آن می‌خوابیدیم را باز کردم. اتاق آن‌قدر باریک بود که مجبور بودیم رختخواب‌هایمان را به همدیگر بچسبانیم تا جا شویم. پاورچین پاورچین رفتم روی رختخوابم. صدای خروپف کوثر را که شنیدم خیالم راحت شد. وسوسه‌ی خواندن کتاب رهایم نمی‌کرد. دلم می‌خواست بروم کتاب را بدزدم و بیاورم اینجا زیر پتویم و تا صبح بخوانم. تمام شب خوابم نبرد. تا صبح توی ذهنم هزار تا نقشه کشیدم که چطور دوباره بروم توی اتاق و کتاب را بخوانم. هوا که روشن شد، کوثر لگد محکمی زد توی پهلویم تا طبق معمول همیشه از خواب بیدارم کند. از درد جیغ بلندی کشیدم.

–  «صداتو ببُر ذلیل‌مرده! صدات هفت تا خونه اون‌ورتر رفت. حیات کجا رفته؟»

بلند شدم تا بروم بساط صبحانه را آماده کنم. تخم‌مرغ‌ها را نیمرو کردم. نان را گرم کردم و پنیر، کره و مربا را سر میز گذاشتم. کوثر از پله‌ها بالا رفت تا بگوید صبحانه حاضر است. اما چند دقیقه‌ی بعد با قیافه‌ی اخمو آمد پایین و گفت خانم مریض شده و صبحانه‌اش را توی رختخواب می‌خورد. بعد هم زیرلبی داشت با خودش غر می‌زد: «اینجا رو کرده ییلاق، قشلاقِ یه مشت عیاشِ شهری، هی مهمونی پشت مهمونی. دِ آخه زنتو مگه از دست همینا نیاوردی اینجا؟ حالا من باید جورشو بکشم و اون تیتیش‌مامانی رو تر و خشک کنم.»  

دنیا روی سرم خراب شد. دیگر باید دور رفتن توی اتاقش را خط می‌کشیدم. به‌زور میز را دوباره مرتب کردم. حس از تمام بدنم بیرون رفته بود. انگار همه‌ی جانم را بیرون کشیده‌ بودند. عبدالله‌باغبان مجبور شد از گل‌هایش جدا شود و برود دنبال دکتر چون آقا همه‌ی نوکرها را فرستاده بود مرخصی. نیم ساعتی کشید تا دکتر بیاید. بعد هم خانم را معاینه کرد و لیست بلندبالایی از دواهای جورواجور برایش نوشت.

کارم هزار برابر شده بود. هر روز باید چند نوع غذا درست می‌کردم چون غذاهای مریض را بقیه نمی‌توانستند بخورند. وسوسه‌ی نوشتن باز به جانم افتاده بود و مثل آتش زیر خاکستر، شعله‌ور می‌شد. تمام مدت که در آشپزخانه جان می‌کندم، در ذهنم برای هرکدام از آدم‌های خانه قصه‌ای می‌ساختم. از آقا و خانم گرفته تا کوثر و عبدالله‌باغبان و بقیه‌ی نوکرها. روی هرجا که دم دستم می‌آمد می‌نوشتم؛ روی تکه روزنامه‌ی پیچیده‌شده دور سبزی، روی کارتن‌های خالی دارو…

یکی از همان روزهایی که له‌له می‌زدم فقط برای خواندن چند صفحه‌ی دیگر از کتاب، قوز کوثر به دادم رسید. چنان کمرش درد گرفته بود که دیگر نمی‌توانست از پله‌ها بالا برود و قرعه به نام من افتاد که روزها از خانم مراقبت کنم. بالأخره به آرزویم رسیده بودم. روزها وقتی خانم داروهایش را می‌خورد، مثل سنگ می‌خوابید و من می‌توانستم کتاب را بخوانم. احساس می‌کردم دوباره متولد شده‌ام. کلمه به کلمه‌ی کتاب را هزار بار می‌خواندم و انگار درون آن زندگی می‌کردم. دلم می‌خواست همان عشقی را تجربه کنم که شخصیت «شیرین» و «فرهاد» در کتاب تجربه کرده بودند. عشقی که هیچ‌وقت در زندگی‌ام حس نکرده بودم. دلم می‌خواست بروم آنجایی از کتاب که شیرین می‌گفت:

«حس کردم خوشبخت‌ترین انسان روی زمین هستم. چه کسی جز من می‌توانست چنین عشقی را تجربه کند؟ که آن‌قدر عاشق باشد و عاشقش باشند؟ عاشقی که مثل فرهاد همه‌چیزش بشود نشاندن لبخند روی صورت محبوب. روز قبل تولدش پرسیدم: «چی لازم داری برات بگیرم؟ می‌دونم که از سورپرایز متنفری، واسه همین گفتم از خودت بپرسم.» دستم را گرفت و گفت: « یه قول می‌خوام به‌عنوان هدیه!» خندیدم و گفتم: «اینکه دیگه هدیه نیست. تو جون بخوای برات می‌دم. قول که چیزی نیست.» دست کشید روی لب‌هایم و گفت: «نه! اینو واسه تولدم می‌خوام. می‌خوام قول بدی هرچی که شد، دو تا چیزو رها نکنی؛ عاشق شدن و لبخند زدن رو.» گفتم: «یعنی چی که هرچی…؟» دستش را گذاشت روی دهانم و بعد لب‌هایم را بوسید و نگذاشت حرفم را تمام کنم. گفت: «هدیه‌ی تولد که چرا و چه‌جوری نداره! قول می‌دی؟»… و من قول دادم…»

اگر صد بار هم اینجای کتاب را می‌خواندم باز با آن زار می‌زدم و گریه می‌کردم. در کتاب که جلوتر رفتم، دلم می‌خواست بروم جای شخصیت «دم» در یکی از فصل‌ها. آن‌وقت اولش فقط یک چیز دراز و باریک بودم که از وسط پیشانی «حسین» زده بودم بیرون و با هیچ‌چیزی کنده نمی‌شدم. اما کم‌کم حسین شروع می‌کرد به قصه ساختن و قصه گفتن تا شب‌ها خوابم ببرد و من در داستان‌هایش غرق می‌شدم.

باز در رمان که جلوتر رفتم شیفته‌ی شخصیت «ممدخط‌خطی» شدم. دوست داشتم من هم مثل او داستان نوشتن را سریع یاد بگیرم. دلم می‌خواست فقط برای یک لحظه هم شده بروم به‌جای شخصیت او و تندتند داستان بنویسم. بعد هم بروم دوزانو جلوی حسین بنشینم و داستان‌هایم را برایش بخوانم. حسین هم درباره‌شان حرف بزند و من از کلمه به کلمه‌ی حرف‌هايش یاد بگیرم. دلم می‌خواست بروم آنجایی از کتاب که حسین درباره‌ی ممدخط‌خطی می‌گفت:

«داستان‌نویسی را خیلی سریع یاد گرفت. یعنی حتی قبل از اینکه پیش من بیاید هم داستان می‌نوشت و خوب هم می‌نوشت. من فقط کمی اصول تکنیکی را یادش دادم. چند روزی پیدایش نمی‌شد و بعد با یک داستان جدید برمی‌گشت. کلافه‌ام کرده بود آن‌قدر که می‌نوشت و تا خط‌‌به‌خطش را نقد نمی‌کردم، رهایم نمی‌کرد. آن روزها از خوابگاه رفته بودم و خانه‌ی دانشجویی کوچکی اجاره کرده بودم. می‌آمد دوزانو می‌نشست جلویم و از من می‌خواست راجع به داستان‌هایش حرف بزنم. داستان‌هایش روزبه‌روز بهتر می‌شد، اما قبول نمی‌کرد هیچ‌کدام را در نشریه‌ای یا کتابی چاپ کند. می‌گفت که برای خودش می‌نویسد و نمی‌خواهد بعد مرگش چیزی از او باقی بماند.»

 چقدر داستانی که ممدخط‌خطی آخرِ متن وصیت‌نامه‌اش نوشته بود را دوست داشتم:

«مردی که از میان دشت عبور می‌کرد با یک ببر مواجه شد. مرد فرار کرد و ببر نیز به دنبالش دوید. به لبه‌ی پرتگاهی رسیدند. مرد یک درخت انگور را که بر لبه‌ی پرتگاه روییده بود گرفت و از آن آویزان شد. ببر از بالا برای او می‌غرّید. مرد همان‌طور که از ترس می‌لرزید، نگاهی به پایین پای خود انداخت و ببر دیگری را دید که منتظر بود مرد پایین بیفتد تا او را ببلعد. تنها شاخه‌ی لاغر درخت انگور او را نگه داشته بود. دو موش، یکی سفید و دیگری سیاه، به‌آرامی شروع به جویدن شاخه کردند. مرد بوته‌ی توت‌فرنگی دلپذیری را در نزدیکی خود دید. شاخه را با یک دست نگه داشت و با دست دیگر شروع به چیدن و خوردن توت‌فرنگی‌ها کرد. چقدر شیرین بودند!»

 هرچه در کتاب جلوتر می‌رفتم بیشتر در داستان‌ها و شخصیت‌هایش بیشتر غرق می‌شدم. دلم می‌خواست تا ابد به خواندن کتاب ادامه بدهم. به آخر قصه‌ی ممدخطخطی رسیده بودم که قوز کوثر همان‌طور که یکهو به دادم رسیده بود، یکهو هم دردش فروکش کرد. مأموریت من تمام شده بود چون کوثر مثل شیر سرحال شده بود و با چنگ و دندان می‌خواست موقعیتش را پیش خانم حفظ کند. این شد که دوباره من را با احترام پرتاب کردند گوشه‌ی آشپزخانه. باز شده بودم همان نوکری که از صبح تا شب از او بیگاری می‌کشیدند. دوباره از کتاب و تمام شخصیت‌هایش دور شده بودم. این با مردن برایم فرقی نداشت.  احساس پرنده‌ای را داشتم که برای لحظاتی از قفس آزاد شده و دوباره مجبور است به همان قفس برگردد.

خانم داشت روزبه‌روز حالش بهتر می‌شد و کورسوی امیدی در دلم زنده شده بود. اگر خوب می‌شد و پایش را از اتاقش بیرون می‌گذاشت باز هم می‌توانستم یواشکی بروم و کتاب را بخوانم. اولین شبی که توانست از جایش بلند شود و از پله‌ها پایین بیاید آقا و همه‌ی نوکرها برایش چنان میز شامی چیدند که تا آن روز به چشمم ندیده بودم. از انواع سالاد و سوپ گرفته تا گوشت بره، کوبیده، چنجه و انواع دسرها روی میز بود. خلاصه اینکه آن شب همه‌ی نوکرها دلی از عزا درآوردند. من هم فرصت را حسابی مناسب دیدم و از پله‌ها پریدم بالا. رفتم توی اتاق و بدون اینکه چراغ را روشن کنم، زیر نور ماه شروع کردم به خواندن کتاب. عبدالله‌باغبان هم طبق معمول داشت با گل‌هایش حرف می‌زد. آن‌قدر شخصیت ممدخط‌خطی را دوست داشتم که دوباره برگشتم عقب تا برسم به آنجای کتاب که او دوزانو نشسته جلوی حسین تا داستان جدیدش را بخواند. در همین لحظه دستگیره‌ی در فشار داده شد و صورت رنگ‌پریده‌ی  خانم روبروی در ظاهر شد. من از ترس دست‌وپایم را گم کرده بودم و قلبم داشت از قفسه‌ی سینه‌ام بیرون می‌پرید. یکهو حس کردم کتاب از دستم افتاد و نیروی عجیبی من را کشید داخل لوله‌ای باریک. انگار وارد لوله‌ی جاروبرقی شده بودم. از انتهای لوله پرت شدم روی صفحه‌ای سفید که پر از خطوط ضخیم بود. حروف آن‌قدر غول‌پیکر بودند که من در ‌کنارشان مثل مورچه‌ای به نظر می‌رسیدم. کلمه‌ها مثل دایره‌ای دورم را گرفتند و من مثل ذره‌ای میان آنها فرو رفتم. انگار حفره‌ای وسط صفحه‌ی سفید باز شده بود. آن‌قدر در حفره فرو رفتم که حس می‌کردم کیلومترها از زمین فاصله گرفته‌ام. کم‌کم داشتم از هوش می‌رفتم.

چشم‌هايم را که باز می‌کنم می‌بینم در خوابگاه دوزانو جلوی حسین نشسته‌ام و داستان جدیدم را می‌خوانم.

*  کتاب هزار و چند شب، سید مهدی موسوی

Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *